الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

205

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

بر دوش گرفت و جبريل حسين را و از آنجا بيرون آمدند و پيامبر مىفرمود : به خدا سوگند همان گونه كه خداوند شما را شرف ارزانى داشته من هم شما را شريف مى - دارم . ابو بكر به پيامبر گفت : يكى از اين دو را به من بدهيد تا بار شما سبك شود . فرمود : اى ابو بكر ! چه خوب باركشان و چه خوب سوارانى هستند و پدرشان از آن دو بهتر است . پيامبر آن دو را كنار مسجد آورد و فرمود : اى بلال ! مردم را فرا خوان و منادى در مدينه ندا داد و مردم در مسجد به حضور رسول خدا جمع شدند . پيامبر برخاستند و گفتند : اى مردم ! آيا به شما خبر بدهم كه بهترين مردم از لحاظ پدر بزرگ و مادر بزرگ كيست ؟ گفتند : آرى . فرمود : حسن و حسين هستند كه پدر بزرگ ايشان محمد و مادر بزرگ ايشان خديجه دختر خويلد است . اى مردم ! به شما خبر دهم كه بهترين مردم از لحاظ پدر و مادر كيست ؟ گفتند : آرى . فرمود : حسن و حسين كه پدرشان خدا و رسول خدا را دوست مىدارد و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند و مادرشان هم فاطمه دختر رسول خداى است . ( 1 ) اى مردم ! به شما خبر دهم كه كداميك از مردم از لحاظ عمو و عمه بهترين مردمند ؟ گفتند : آرى . فرمود : حسن و حسين كه عمويشان جعفر طيار با فرشتگان در بهشت پرواز مىكند و عمه‌شان ام هانى دختر ابو طالب است . ( 2 ) اى مردم ! آيا به شما خبر دهم كه بهترين مردم از لحاظ خاله و دايى كيست ؟ گفتند : آرى . فرمود : حسن و حسين كه دايى ايشان قاسم پسر رسول خدا و خاله‌شان زينب دختر رسول خداست . سپس رسول خدا ( ص ) با دست اشاره فرمود كه خداوند ما را در محشر هم با هم مبعوث مىفرمايد و فرمود : خدايا ! تو مىدانى كه حسن و حسين در بهشتند و دو نياى ايشان و پدر و مادرشان و عمه و عمو و خاله و دايى ايشان در بهشتند . پروردگارا ! تو مىدانى هر كس آن دو را دوست بدارد در بهشت است و هر كس آن دو را دشمن بدارد در دوزخ است . ( 3 ) منصور دوانيقى گفت : همين كه اين حديث را براى آن شيخ مسجد گفتم ، پرسيد : اى جوانمرد ! تو از كجايى ؟ گفتم : از مردم كوفه‌ام . گفت : از آزادگان اعراب يا از بردگان آزاد شده و موالى ؟ گفتم : عرب هستم . گفت : با آنكه چنين حديثى نقل مىكنى چنين جامهء كهنه‌يى بر تن دارى ؟ او جامهء خود را بر من پوشاند و مرا بر استر خود سوار كرد و من آن جامه را به صد دينار فروختم ( شايد هم آن استر را به صد دينار فروختم ) . پير گفت : اى جوان ! چشم مرا روشن كردى به خدا